تبلیغات
تبلیغات رایگان X
پر حرف - احمد رضا احمدی شاعری که روح را به تصویر می کشد
رنجور باش تا تغییر میسر شود
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سلام.نمیدونم چی بگم.نیمه شبه، و من ساکت تر از شب و شب از من تاریک تر. همین الان برنامه آپارات رو میدیدم فیلم مصاحبه از احمد رضا احمدی.  شاعر جذابی که گفتارش طعم شادی می دهد و اشعارش بوی غم. صدای زیبای او را خداوند برای دکلمه ی تمام شعرهای زیبای جهان آفریده علی الخصوص شعرهای زیبای خودش. پیرمرد دوست داشتنی که می گوید هنوز نمی داند کی خواهد مرد و غم انگیزی شعرهایش را به خاطر بوی نزدیک مرگ توصیف می کند. دخترش ماهور می گوید نمی داند اگر پدرش بمیرد عاشق چه کس دیگری می تواند بشود. راست می گوید.

او از بنیانگذاران شعر سپبد بشمار میرود. از معدود دفعاتی هست که انسان بزرگی را قبل از مرگش شناخته ام. ما ایرانیان مرده پرست...

فکر کردم زندگینامه ی این بزرگ مرد رو قرار بدم بد نباشه از ویکی پدیا که بسیار بهتر گفته.

دانلود دکلمه شعر «درگلستانه»سهراب سپهری توسط احمدرضا احمدی با حجم 2.5م.گ

زندگینامه

رونمایی از کتاب«شعر های من» احمدرضا احمدی در خانه هنرمندان با حضور جمعی از هنرمندان شایسته همچون داوود رشیدی، شهرام ناظری و...

رونمایی از کتاب«شعرهای من»احمدرضا احمدی با جمعی از هنرمندان چون داوود رشیدی،شهرام ناظری و... در خانه هنرمندان

برای شعر هاش هم پایین رو کلیک کنید.

 

همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت...

از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟

کسی جواب مرا نمی دهد

سکوت می کنند!

در پشت اتاقم باران می بارد

می پرسم شاید این باران ِ بهار است

کسی جواب مرا نمی دهد

سکوت می کنند!

پنجره را که باز می کنم

باران تمام می شود

در آینه چهره ام را نگاه می کنم

آرام آرام چهره ام پیر می شود

از پنجره زمین را نگاه می کنم

خیس است و ساکت

بر تن لباس می کنم ، به کوچه می آیم

از نخستین عابر که در باران بدون چتر می دود

می پرسم

شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟

عجله دارد ، فقط می گوید نه !

از همسایه ها دلگیر هستم

می گویم آیا این ستمگری نیست

که هنگام ِ عبور ِ بهار از پشت پنجره ام مرا خبر نکردید ؟

سکوت می کنند

سکوت ِ همسایه ها برای من دشنام است.

کودکی در باران دست ِ مرا می گیرد

به میدانی می برد که انبوه از فواره های رنگین است

من و کودک به آب های رنگین ِ فواره ها خیره می شویم

اما از بهار خبری نیست!

با من می رود ، به محله های قدیمی می روم

در جستجوی چاپخانه ای هستم که در جوانی ِ من حروف ِ سربی داشت

می خواستم با حروف ِ سربی نام ِ بهار را روی دیوار ِ روبروی خانه ام بنویسم

بر در ِ فرسوده ی چاپخانه یک قفل ِ بزرگ زنگار گرفته است

به خانه می آیم

در فرهنگ ِ لغت به دنبال کلمه ی بهار هستم

در غیبت ِ بهار همه ی کلمات ِ فرهنگ بی معنی و پوچ است

در غیبت ِ بهار رنج ، هراس ، بیم ، تردید ، حـِرمان ، وحشت را از یاد نبرده ام

 به دنبال ِ تسلی هستم

چه کسی باید در غیبت ِ بهار مرا تسلی دهد

می خواهم بخوابم

پرنده ای به پنجره ی من نوک می زند

از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم

جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است

پنجره را باز می گذارم

باران می بارد

در باران می گویم

بهار را یافتم

بهار آمد ...

 

 

 

ندانستی كه گل حقیقت آفتاب است

نه درخت

 در آفتاب بنشینیم

تا گل كنیم.

مرا نكاوید

مرا بكارید

من اكنون بذری درستكار گشته‌ام

مرا بر الوارهای نور ببندید

از انگشتانم برای كودكان مداد رنگی بسازید

گوشهایم را بگذارید تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری كنند.

 

 

دوستی‌ها نه ضرورت بود

و نه خواستن

و می توانستیم یك واژه را یك بار بنویسیم

و بسیار بخوانیم

دوستیها نه ضرورت بود

و نه خواستن.



نوشته شده توسط :پیمان
جمعه 30 اردیبهشت 1390-12:30 ق.ظ